...کاش غصه تموم میشد

فردا سی ام آذره ...چقدر زود ماه من تموم شد ...

چقدر ماه من پره غصه بود ...همین چند شب پیش بی اختیار گریه کردم ...وقتی عاطفه داشت با اشتیتاق یه آهنگی رو واسم میخوند ...ناخودآگاه اشکم ریخت ...اما سبک شدم ...

البته نه به خاطر اشک ... چون شبه قبلشم یه عالمه گریه کرده بودم ...به خاطر حرفام با خدا ...

لذت سبک شدن وقتی حاصل میشه که بتونی بی پروا با خدات حرف بزنی ...

سبک شدم ...هرچند اندک !

یلداتون مبارک ...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 1:16 توسط محبوبه|

امشب  میخوای بری بدونه من

خیسه چشای نمیه جونه من

حرفام نمیشه باورت چیکار کنم خدایا ااااااا

راحت داری میری که بشکنم

عشقم بذار نگات کنم  یه کم

شایدباهم بمونه دستای ما

به جون تو دیگه نفس نمونده واسه ی من

نرو توام دیگه دلم رو نشکن

دلم جلو چشات داره میمیره

نگام نکن بذار دلم بمونه روی پاهاش

فقط یه ذره آخه مهربون باش ...

آره تو راست میگی که بد شدم

آروم میگی که جون به لب شدم

امشب بمون اگه بری چیزی درست نمیشه

ساده نمیشه بی خبر بری

عشقم بگو نمیشه بگذری از من بگو کنارمی همیشه

تورو خدااااا ببین  چه حالیم نگو که میری

بگو که دستمو میگیری نرو که بی تو من شکنجه میشم

پیشم بمون دیگه چیزی نمیگم آخریشه

کسی واسم شبیه تو نمیشه بمون الهی من ... 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:50 توسط محبوبه|

چند روز گذشت ...چقدر زود گذشت ...

چهار شنبه با سمیرا حرف زدم یه عالمه ...زفتیم قدم زدیم ...بعده یه مدت که تصمیم گرفته بودم با کسی حرف نزنم بالاخره سکوتم شکست ...خیلی خالی شدم ...بیچاره سمیرا مجبور شد حرفای تکراری منو گوش بده ..ولی خیلی حالم خوب شد ...خیلی ...

این چند روزم گذشت ..به بیکاری ...مهمون داری ...الکی تموم شد ...

هیچ برنامه ی خاصی ندارم آخه ...همچنان کم حوصله ام ...روحیه ام بد خرابه ...حتی وقتایی که خیلی خوب به نظر میبام ...این روزام  از دورن داغونم ...

چم شده ...میدونم ...ولی نمیتونم کاری کنم ...

همین ...حرفمم نمیاد !

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:24 توسط محبوبه|

شام خونه ی دختر دایی بودیم ...بدک بود ...

فردا کنفرانس دارم ولی اصلا واسم مهم نیست ...غروب دوباره دیوونه شده بودم یه کم با سمیرا حرف زدم حالم بهتر شد ...البته فقط یه کم ...

نمیتونم حرف بزنم و گاهی هم نمیخوام ...

تو دلم غوغاست ...آشوبه ...کسی نمیدونه جز خدا ...بدجور پریشونم ...دوباره بهم ریختم ...نمیدونم چرا ...

شبا تا دیر وقت بیدارم بدونه هیچ کاره مفیدی صبحا هم خواب!روزام داره بیهوده میگذره ...بیهوده تر از همیشه ....

امشبم همینطور ..

راستی دوباره کنکور شرکت کردم ...میخوام یه بار دیگه خودمو محک بزنم ...توکل به خدا ...

دیشب اینقدر حالم بد بود نگفتم ...لپ گلی خانم بچه هاشو دنیا آورد ...فعلا دوتان ...خیلی خیلی خوشحال شدم ...خدارو هزار بار شکر ...

فردا یه عالمه کار دارم ..خدا کنه به همه ی کارام برسم ...شب بخیر ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 1:58 توسط محبوبه|

بعضى وقتا نه ميشه حرف زد..نه خنديد..نه آروم بود ونه هيچ!

وقتى كه بيقرارى هيچى نميتونه آرومت كنه جز همون دليل بيقراريت!

بيقرارم..بيقراره بيقرار!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 0:15 توسط محبوبه|

برعکس تصورمون دکتر عباداللهی خیلی خیلی خوب باهامون برخورد کرد !تعجب کردم!!!البته استاد خوش اخلاقیه ها ولی گفتم شاید از این بی نظمی مون خوشش نیاد که خوشبختانه زیاد روش زوم نکرد!قرار شد بعده ترجمه باهاش دوباره قرار بزاریم ...

امرزو نرفتم خونه ...خیلی ام افسرده شدم ....آخه فردام با بچه ها قرار دارم واسه تحقیقه مسایل ایران ...دلم خیلی خیلی خیلی واسه پرشانیم تنگ شده ...غروب کلی غصه خوردم ..کاش میشد همه جا میتونستم ببرمش ...

الان با بچه ها فیلم ورود آقایان ممنوع رو دیدیم برعکس تصورم خیلی خوشم اومد ...واقعا قشنگ بود ...طنز بود نه لودگی!!!!

امروز مسیر شهرداری تا خونه ی عاطی اینارو پیاده اومدم ...پیاده روی رو وقتایی که دلم میگیره خیلی دوست دارم ...مخصوصا وقتی که آهنگ هم گوش کنم که البته امروز بدونه آهنگ بود ...

بارون قطع شده ...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 0:27 توسط محبوبه|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 2:7 توسط محبوبه|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 2:5 توسط محبوبه|

بالاخره مجبور شدیم که ترجمه رو بدیم بیرون!

گفته یه هفته دیگه آماده میشه ...خدا کنه خوب ترجمه کنه ...نگرانم ...

مصاحبه هام تموم شد ولی حوصله ی تحلیل ندارم !

امرزو کار خاصی نکردم ...

راستی امرزو ماه گرفتگی بود ...بعده مدتها نماز آیات خوندم !خیلی نماز آیات بدهکارم ...خیلی وقتا نمیدونستم که باید بخونم !شرمنده!

پرشان و نوشا و جیگیلی و شیکولی امشب تنهان ...من نیستم پیششون ...دلم واسه پرشانی و نوشاجونی و جیگیلی بانو تنگیده ...

خدا کنه لپ گلی بچه هاشو به دنیا بیاره ...همش نگرانشم ...هرچقد میگم هرچی خدا بخواد و توکل به خدا ولی نگرانیم نمیره !

ولی بازم هرچی خدا بخواد همون میشه ...توکل به خودش ...

امشب به طور اتفاقی خونه ی عاطی اینمامو میتونم با امیر بازی بارسا و رئالو ببینم ...امیر خوشحال شد از اومدنم !واسم جالب و خوشایند بود !

راستی ...

بازم بارون زده نم نم ...

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:14 توسط محبوبه|

حس نوشتن ندارم ولی میخوام بنویسم !

استقلال برد بر عکس پیش بینی من  و بسیار بسیار خوشحال شدم ...ولی دلم واسه حمید استیلی خیلی خیلی سوخت ...خیلی بی گناه بود ...

حدود 3ساعته که خواهرجون اینا رفتن ...یکشنبه شب اومده بودن اینجا ...این چند روز همش خونمون شلوغ بود و با هم بودیم ...روزای اول که تقریبا همه بودن ...البته ببه جز زن داداش ...که عاشورا اومد پیشمون ...این دفعه یر حل نبود مثل همیشه ...نمیدنم چرا ...

داداش حمیدم اومد ..خیلی خیلی از دیدنش خوشحال شدم ...یه عالمه از دیدن عروسا ذوق کرد ...خوشم می آید کلا با ذوقه ...البته همه عروسامو دوست داشتنا و دارن ...مخصوصا نوشا و پرشانو که دیگه خیلی خیلی تو دل همه جا کردن ...

آخی اون روز پرهای قیچی شده ی پرشانو کندیم که خوشگل بشه قش کرد ...واااای من دیگه دق کردم فکر کردم مرده ...اینقدر گریه کردم که نگو تا حالش جا اومد ...اگه چیزیش می شد از غصه دق می کردم ...خداروشکر  حالشون خوبه ...هم نوشا و هم پرشان ی من ...

امسال هیچ کار مفیدی واسه عاشورا نکردم ...انگار قسمت نبود که تو مجلس عزاداری شرکت کنم ...نمیدونم چرا ...دلم میخواست ...خیلی ام دلم میخواست ولی نشد که نشد!عذاب وجدان دارم شدید ...

خواهرجون افسانه این دفعه خیلی غصه خورد ....بیگناه بود واقعا ...آدم بعضی وقتا از یه کسایی حرفایی میشنوه که اصلا انتظار نداره ...امروزم که واسه خداحافظی اومدن خیلی پژمرده بود ...کلا این دفعه خیلیا پژمرده بودن ....اول زن داداش که واقعا نمیدونم چرا ...بعد نرجس جون که از اینکه میخواست بره ناراحت بودو نگران درساش بود و آخرشم با غصه خوردنه شدید خواهرجون همراه شد ...

ولی درکل روزایی بدی نبود ...چهارشنبه مامان گندمین درست کرد ...خوب بود ...

راستی مونا جونی اومد خونمون ...خیلی خیلی خوشحال شدم ...واسم کادوی تولد آورد ...یه عروسک صورتی ...کلا زیاد از عروسک خوشم نمیاد ولی قشنگه ...کلی خوشحالم کرد با اومدنش ...هنوز سیاهشو در نیاورده دختره ی لجباز ....آخرشم خودم باید واسش یه چیزی بخرم و مجبورش کنم که دیگه از این سیاه پوشیدن دست بر داره ...

راستی ۲تا دیگه هدیه گرفتم ...از داداش حمید و خواهرجون مژگان !خوب بود ...

به بچه ها گفتم میتونم با 6 نفر مصاحبه کنم ولی نشد!یعنی حوصله شو نداشتم ...این چند روز هیچ کاره درسی نکردم ...فقط با میثم و خوهرجون مژی مصاحبه کردم ...همش نگران کارامم ...ترجمه مونم که کلا مونده !نه من انجام دادم نه سمیراه ...نمیدونم به استاد چی باید بگیم ...موندم ...اخه دنباله هرچی که میریم دردسر داره ...واقعا خسته شدم بابا ...

ذهنم بدجور مشغوله این ترجمه ست ...هیچ کاری ام نمیکنم ...آخه خودم ضعیفم ..نمیتونم خوب ترجمه کنم ...بتونمم 25 صفحه رو نمی تونم ...25 صفحه رو هم بتونم زمان زیادی لازم دارم ..موندم توش ...شدید!

سمیرام بیچاره از من بدتره ...میتونیم ببریم بیرون ولی خب هم هزینه ش زیاد میشه و هم ممکنه خوب ترجمه نکنن آخه ...چیکار کنیم خداااا...؟؟

کلا این روزام توامه با نگرانی ...یکی دیگه از نگرانیام اینه که لپ گلی خانوم دیگه کم رو تخماش میخوابه ...میگم آخه 5.6 روز دیگه مونده بچه هاش دنیا بیان خیلی حیفه ...نگرانم همش ...خدا کنه بچه هاش دنیا بیان ...واسم شده غصه ...

همین دیگه ...اینم از این چند روزی حدوده 4ماه منتظرش بودم و گذشت ...مثل برق و باد ...

روزا چقدر زود میگذرن ...اصلا آدم متوجه گذرشون نمیشه انگار ....

 

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 20:59 توسط محبوبه|

هم حال جسميم بده وهم حال روحيم!بعده مدتها مريض شدم!دلمم گرفته...
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 0:7 توسط محبوبه|

11 آذر 23 سال پيش من متولد شدم...
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 2:15 توسط محبوبه|

(ساعت 6:45...سر کلاس جامعه شناسی سیاسی )

الان که اینو مینویسم سر کلاس جامعه شناسی سیاسی هستم ...به زور اومدم سر کلاس ...اصلا حوصله ندارم ..حواسمم به درس نیس ..نمی دونم چرا یهو دلم گرفت ...

بعداز ظهر با زهرا رفتیم "یه حبه قند" رو دیدیم ...بدک نبود ...بیشتر سنت های گذشته رو واسه آدم زنده میکرد ...وسطای فیلم " دایی " داستان میمیره و مراسم و بیه ماجرا ...

این قسمت فیلم عجیب رو من تاثیر گذاشت ..همش منو یاد روز فوت آقاجون انداخت ...گریه کردم و دلم میخواست داد بزنم ...ولی در کل سکانس اخه فیلم بی نظیر بود ...اشک ناخودآگاه از چشمای آدم سرازیر می شد ..مخصوصا من ...

بگذریم ..

انگار دوباره می خواد بارون بیاد ...دوست ندارم ...بارون نباره یه چند روزی خیلی بهتره ...تازه حیاطمون از حالت استخر بودن در اومده یه کم ...بعدشم اینکه خواهرجونا و داداش حمید می خوان واسه عاشورا بیان که اگه حیاطمون آبگیر باشه نمیان!نگرانم ...

از دیروز بگم ...برنامه ی فولدا رو رفتم !خیلی خوب بود ...هر چند که یه سری بی هماهنگی ها باعث شده بودفقط 5 نفر حضور داشته باشن ولی همینشم خوب بود ...چون جو صمیمی تر شده بود ...دلم میخواست همه ی انچه که در ذهنم هست رو بنویسم به طور مفصل در مورده حرفای خانم اسماعیل زاده ولی الان حسش نیست ..شاید بعدا بنویسم تا یادم بمونه همیشه ...در کل از اینکه رفتم خیلی خوشحالم ...مفید بود ...

بعداز ظهر دیروز با عاطفه و خواهرجون ناهید رفتیم بیرون ...من و عاطی سرافون خریدیم ...در واقع عاطفه واسه تولدم خرید ...خوشگله دوسش دارم ...هنوز تولدم نشده 2تا کادو گرفتم ...اولیش سمیرا خرید شال و بعدشم عاطی ...

بعدشم رفتم خونه ...خبری نبود طبق معمول ...اخرشب نود رو دیدم طبق معمول همه ی سه شنبه ها ...جالب بود ..امروز استقلال تو جام حذفی برنده شد و مرحله بعد باید با پیروزی بازی کنه 18 اذر ...فکر کنم ببازه !

صبح امروز والیبال در نهایت ناباوری از چین باخت !اعصابم بهم ریخت ...انگار حوصله ی بازی کردن رو نداشتن یا شایدم دت کم گرفته بودن چینو !باختن در هر صورت!

راستی دیروز پیراهنه داداشی رو بهش دادم خوشش اومد خدارو شکر ..

امروز کنار سینما منتظر زهرا بود چند تا کبوتر کنار جوی آب راه میرفتن ...یکی شون داشت اب می خورد ..تا حالا آب خوردن کبوترو ندیده بودم ...تازه فهمیدم مثل کفتر آب میخوری یعنی چه جوری!

امروز دوباره دلم گرفته ...شاید تقصیر یه حبه قنده ...نمیدونم ...

خب دیگه یه کم به درس گوش بدم ..فعلا ...

(ساعت 9:43 اتاق نرجس جون)

دواعتی میشه اومدم اینجا ...شام خوردیم و نماز خوندم ...الانم نرجس جون داره در میخونه ..خدارو شکر این دفعه پر انرژیه ...اخه رتبه ی سنجشش اومده ...470فکر کنم ...خدارو شکر ..من که بهش ایمان داشتم ...

داشتم میومدم خونه از مصلی صدای نوحه میومد ...اخ دلم میخواست برم و یه ساعتی بشینم اونجا بلکه یه کم از غصه هام کم شه ...چقدردلم یه فضایه معنوی میخواد ...مثل مسجد ..مثل حرم ...

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 22:8 توسط محبوبه|

این سومین باره که دارم این متنو مینویسم و بلاگفا زحمت میکشه یه مشکلی واسش درست میکنه !کپی هم نمیشه !خیلی نوشته بودم ...ولی الان دیگه حوصله ندارم ۴باره بنویسم!همینم معلوم نیست که ثبت بشه یا نه!

والیبال باخت امرزو خیلی خیلی ناراحت شدم...

بعده بازی نخوبیدم دیگه ..قفس بچه هارو تمیز کردم وبعدشم آماده شدم که بیام رشت ...با داداشی اومدیم ...چه برفی باریده رشت ...خیلی جالبه ...رشت و برف پاییزی!جل الخالق!

فکر نمی کردم کسی بیاد دانشگاه ولی خیلی شلوغ بود...غوغایی بود ...همه داشتن برف بازی میکردن...منو سمیرم برف بازی کردیم یه کم ...عکسم انداختیم...دانشگاه خیلی قشنگتر شده ...

با دکتر عباد صحبت کردیم ...قرا شد مقاله رو ترجمه کنیم و کارمونو جدی شروع کنیم ...داره جالب میشه ...

بلاخره واسه داداشی یه پیراهن خردیم ...خوشگله...فکر کنم بهش بیاد ...فردا بهش نشون میدم ...

اینم عکس عروسام ...

به ترتیب ...نوشا ...پرشان ...لپ گلی و بابابیی بچه ها ...

خیلی خیلی دوسشون دارم ...

فردا قراره برم دانشگاه برنامه ی دانشجوهایی که رفته بودن دانشگاه فولدا...جالبه ...پارسالم رفته بودم ...

من دیگه برم بخوابم ..نمیدونم این دفعه ثبت میشه یا نه!ولی دیگه حوصله ندارم اصلا!

خدا کنه والیبال فردا برنده شه ..خداکنه!

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 1:5 توسط محبوبه|

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 0:24 توسط محبوبه|

اعصابم داغونه!داغونه!داغونه!

من نمیدونم چرا بعضیا فقط دعوا بلدن و میخوان فضا رو متشنج کنن!وااای دیگه خسته شدم!

بیخیال اصلا!

سه شنبه رفتیم پیش دکتر عباداللهی ...هنگ کرده بودیما! خیلی تخصصی حرف زد این دفعه ... و از اونجایی که ما در مورده موضوع پایان نامه مون اطلاعاتتمون کمه خیلی حرفش واسمون سنگین بود ...ولی خب کم کم راه می افتیم ...نمیدونم چرا احساس میکنم استاد مارو دست کم گرفته ...نمیدونم ...شاید اشتباه میکنم ...

امروز اومدم یه کم درس بخونم نشد زیاد !

صبحمو با بازی والیبال ایران و آرژانتین شروع کردم و برد شیرین ایران !کیف کردم ..کیف ...آفرین بهشون ...آفرین آفرییییییییییییییییییییییییییییین ...

خیلی خیلی خوشحال شدم ...عالی بازی کردن ...

از ورزش خیلی خوشم میاد ...مخصوصا زمستون که میشه برنامه های ورزشی فشرده میشن و منم عاشق دیدن مسابقات ورزشی ...این چند روز همش داشتم مسابقه می دیدم ...

دوشنبه و سه شنبه والیبال ...چهارشنبه فوتبال میلان و بارسا که واقعا عالی بود ...خیلی قشنگ بود بازی ...فقط حیف که میلان باخت ...دلم سوخت ...

استقلالم که دیروز برد و امروزم والیبال ...

عالیه ...لذت بخشه این پیروزی ها ...

وااااای از عروسام بگم ...لپ گلی من تخم گذاشت ..خیلی خوشحالم ...خدا کنه جوجه بشن ...خیلی خوشحالم ...

کلا این روزا حالم خوبه خدارو شکر ...

فردا خواهرجون مژگان میخواد بره مشهد ...خوش به حالش ...کا ش منم بودم  باهاش ...

هوا هنوز بارونیه ...امروز صبح رشت هم برف بارید ...تقریبا شدید ...خدا کنه هوا زودتر آفتابی بشه ...

همین دیگه ..برم هفت رو ببینم ...چند هفته ست میبینم ....خوبه بدک نیست ...

حوصله همچنان ندارم ولی!

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 23:29 توسط محبوبه|



      قالب ساز آنلاین