X
تبلیغات
...کاش غصه تموم میشد















...کاش غصه تموم میشد

از دیروز همش بغض دارم ... دوباره یه روزه پدر دیگه بدون اقاجون ... اخرین روز پدری که پیشمون بود مریض بود و تو بستر بیماری ... فکر نکنم هیچوقت اون روزو یادم بره ... دیشب همش تو اون حال و هوا بورم .... دیروز رفتم سر خاکش تبریک گفتم بهش ... گل بردم واسش . ..امیدوارم به خاطر همه ی کوتاهیام منو ببخشه ... ازش خواستم دعا کنه واسمون ... 

اقاجونم روزت مباارک ...

یه مشت گل میارم سر خاک تو 

که تو حس کنی دنیا تو مشتمه 

دوباره به خوابم بیا حس کنم 

حضورت هنوز مثل کوه پشتمه ... 

روز پدر و روز مرد ببه همه ی پدرای مهربون و زحمت کش مبارک و همه ی پدرایی که مث اقاجون من از دنیا رفتن .. قرین رحمت الهی ...

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1392ساعت 11:46 توسط محبوبه|

من عادتم شده تنها بدون تو , هر روز راه برم توو این پیاده رو 

من عادتم شده چیزی نخوام ارت , فکر منو نکن خوبم گلم فقط 

دلواپی توام که ساده مبشکنی , کوه غمی ولی حرفی نمیزنی 

میترسم از پس دردات بر نبا من عادتم شده چیزی ارم نخواای...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:47 توسط محبوبه|

اومدم خونه دیروز ... سوغاتی تهرانمم شد سرماخوردگی :| آخه الان وقت سرماخوردن بود؟ بس که هوای تهران آلوده ست و کلا نمیسازه به ما بچه ای شماال ;)  جوجوهام دنیا اومدن :) البته منگول. و شیرین هنوز نه :( ولی بقیه خوبن و دارن یکی یکی دنیا میان :) خدایا شکرت واسه همه چی :)
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 15:42 توسط محبوبه|

اومدم تهران ... عاطفه نیست یه جوریه ...وای خب بدم نمیگذره ..خواهرجون مژی اینجاست ...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:35 توسط محبوبه|

میلان -بارسا ...

امیدوارم برنده ی این بازی میلان باشکوه واین پسر کوچولوی دوست داشتنی باشه  باشه ...♥♥♥♥


 




http://aksup.ir/images/mt08ljghhgsvp5m2jruh.jpg

http://upcity.ir/images/00388142475061099240.jpg

♥♥

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 16:10 توسط محبوبه|

روزهایم همچنان تکراری میگذرد ...

یه کم دلگیرم از یه عده ..نمیدونم چرا ..با اینکه میخوام نباشم ولی خب ..آدم دلگیر میشه...

نه اینکه ناراحت باشما نه ..فقط دلگیر ...

این همه پوز دادیم ..فخر خواهرزاده امونو فروختیم ..الان که خوب فکر میکنم میبینم هیچکس پشت آدم نیست ...

یادش بخیر ..اون روزا ..

مجید و محمود که کلا مارو فراموش کردن ..جالبه ،بهشون میگی چرا پیشمون نمیاین میگن وقت نداریم و گرفتاریم!بعد میشنویم که با دوستاشون رفتن بیرون ..میرن ورزشگاه ..استخر ..هر هفته جمعه میرن بیرون !!!

میخوام واسم عادی بشه ..میخوام غصه نخورم ولی بازم غصه م میشه ....خیلی ام ...اینا که همسن من بودن اینجوری ان ..بازها بهشون گفتیم بیاین با هم بریم جایی همش گدابازی در آوردن و گرفتاری رو بهونه کردن ..رک و راست بگن نمیخوایم با شما بیایم بهتر نیست؟

دیگه مثل قبل دوسشون ندارم ..این یه واقعیته ...

از کوچیکترامونم که هیچی ..نباید انتظار داشت ..پسرن ..بعدشم خب همسن که نیستیم ..همیشه فکر میکردم دوست خوبی واسشون هستم ...ولی نبودم ظاهرا ...شایدم من خیلی حساسم ...نمیدونم ..ولی این بچه ها فقط وقتی آدمو میبینن با آدم حرف میزنن در غیر این صورت جواب اس ام استو هم نمیدن!

شایدم تفاوت نسلی باشه ..نمیدونم ...

از بین همه ی خواهرزاده هامو یه دونه برادرزاده م،فقط دلم به عاطفه و نرجس خوشه ...فقط و فقط ..مهسام که هی کمی ..ولی اونم خیلی دلمو شکسته ..البته شاید خودش مقصر نباشه ...

نمیودم شاید عشق زیاد من بهشون باعث میشه زود ازشون دلخور میشم یا اینکه زیادی ازشون انتظار دارم ..نمیدونم ...شایدم اون بیچاره ها مقصر نیستن و واقعا فقط تفاوت نسلیه...

در هر صورت یه کم ازشون دلخورم ...

خداروشکر که عاطفه و نرجس هستن ..خداروشکر ...

خداروشکر که خواهرام هستن ..داداشام ..هرچند که الان هیچکدومشون پیشم نیستن ..فقط محمد هست که ائونم انگار این روزا اصلا اعصاب هیچکسو نداره ..به زور دو کلمه حرف میزنه ..به زور ..بیشترم با مامان ..حوصله م از محمدم سر رفته ..گاهی حوصله ی حرکاتشو ندارم ..اکثرا نیست و سر کاره وقتی ام میاد ..شام میخوره ..یه کم با کامپوتر ور میره ..یا ذرس میخونه یا با موبایلش ور میره ..بعدش میخوابه ..دائم تو اتاقه و این روزا غر زدنشم بیشتر شده ..

دیگه کارایی که ساللای قبل یه کم انجام میدادم انجام نمیده کلا!اینم یه نوعی از پیشرفته ..همه چی افتاده گردن و من و مامان !بعدشم همش طلبکاره!اوایل خیلی باهاش چونه میزدم ...ولی الان اصلا هیچی نمیگم ..چه شوخی چه جدی ..دیگه حوصله ی جرو بحث ندارم ..بیخودی مامانم ناراحت میشه بیچاره ...

نمیدونم چم شده ...ولی این روزا همدم من شده تی تی جان ...با اون خودمو سر گرم میکنم ...

و البته تلویزیون ...حوصله ی ندارم جایی هم برم ..چسبیدم به خونه ...کنده شدن واسم سخته ..جالبه ولی خیلی وقته رشت هم نمیرم که بمونم ...سمرا رو هم خیلی وقته ندیدم ..بهش اس ام اس هم نمیدم زیاد ..حوصله ندارم اصلا ...

بازم خداروشکر ...

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 14:22 توسط محبوبه|

عاطفه رفت ...

چهارشنبه خلی خیلی یهویی اومد خونمون که واقعا منو غافلگیر کرد ..شدیدا [لبخند]2 روزه خوبی داشتیم ..حداقل واسه من خوب بود ..امروز رفت ..گفت امتحان میان ترم دارم ...

پنج شنبه اگه خدا بخواد میخوایم بریم تهران ..استقباله خواهرجون اینا که از کربلا میان ..البته اگه قسمت بشه منم میرم ..فعلا که حرفش هست ..

گلای نرگسمون باز شده ..مامان دیروز 2 شاخه چید گذاشتم تو گلدون ..وای عطرش پیچیده توی اتاق ..خیلی نرگس دوست دارم ..خیلی زیاد ..


نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 15:7 توسط محبوبه|

امروز؟؟امروز اتفاق خاصی نیوفتاد که ..همه چی خیلی معمولی بود ..مثل هر روز ...

الان بازی مچستر سیتی و دورتموند داره پخش میشه ..ولی مامان داره فیلم میبینه ...دلم نمیاد ناراحتش کنم ...

میلان هم بازی داره ..صعودش قطعی شده خیالم راحته  فعلا ...


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 23:29 توسط محبوبه|

از این تلویزیون من فقط برنامه هایی ورزشی رو نگا میکنم ...حالا اگه فوتبال داشته باشه میبینم ...تازه اگه خیلی مهم باشه پافشاری میکنم واسه دیدنش ...و نود رو ..

بعد مامانه من به خاطر یه سریال  دره پیت که تازه فرداشم تکرار داره ، کشت منو بس که غر زد!!!خودش عاشق سریال و فیلمای تکراریه بعد به من میگه تو اینارو 10 بار دیدی!خوبه من فقط فوتباله زنده نگاه میکنمو نود رو که هر دوتاش یه بار فقط پخش میشه!!

اعصابمو بهم ریختا ...اصلا اومدم اینجا دیگه ...

بگذریم ...امروز یه کم مفید بودم خداروشکر ...

خواهرجون افسان اینا میخوان فردا راهی کربلا شن به امید خدا ...خوش به حالشون ...خوشا به سعادتتشوت واقعا ...خدایا خودت پشت و پناهشون باش ...

اتفاق دیگه ای نیوفتاد ...مثل همیشه روزا گذشت ...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 23:47 توسط محبوبه|

امروز مونا اومده بود اینجا ..خوب بود ...خوش گذشت ...

دیروز میخواست بیاد که گفتم نیستم ...آخه دیروز رفتیم لنگرود ...

خواهرجون ناهید میخواست خوم بخره!!!رفتیم ...بعدش بهشون پیشنهاد دادم بریم خونه ی زهرا اینا اونام قبول کردن ...رفتیم ..خوب بود ..ولی یه کم خجالت کشیدم !!!رحیمه جونی رو هم دیدم ...خیلی دوست داشتنی واقعا ...یه چهره ی مهربون و دوست داشتنی و ناز داره ...

امسال تا الان 4 تا کادوی تولد گرفتم که 3 تاش ادکلن بود!!جالبه نه؟یکی داداش حمیدم و فاطمه جونی ...بهراد اسپری گفت واسم و یه ساعت و امروز مونا یه ادکلن دیگه ...

خوشحال شدم از دیدن همه شون ...آخه واقعا لنگه ادکلن بودم ..خیلی وقته نخریدیم و نداشتم ...الان خوشحالم ...

دیشب خواب دیدم  متین م و سیما  داشتن ارشد میخوندن دانشگاه گیلان!!!حالا اینا فقط دیپلم گرفتنا !!کلی تو خواب غبطه خوردم به حالشون و حسرت به حال خودم!

شاید بخونم ..البته احتمالش خیلی کمه با این حال خرابم!!!

همین دیگه ...

پ.ن: تی تی جانم روز به روز داره لوس تر و دوست داشتنی تر میشه ...عاشقشم ...


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 22:42 توسط محبوبه|



      قالب ساز آنلاین