X
تبلیغات
...کاش غصه تموم میشد















...کاش غصه تموم میشد

یه وقتایی هست هیچی ارومت نمیکنه ... هیچی ... 

میخندی ولی حتی حواست به خنده هاتم نیست ... انگار داری توو یه دنیای دیگه سیر میکنی ... 

هیشکی نمیپرسه چته اخه ؟ شایدم میخوان بپرسن ولی نمیشه ..  

شرایط بدیه .. خیلی عصبی شدم .. خیلی بدجور ... 

ایمانمم ضعیفف شده .. همش فکرای منفی میاد توو ذهنم ...دیگه نمیتونم به چیرای مثبت زندگیم دل خوش کنم .. حس میکنم این ناشکریا گریلانمو بیشتر میگیره ... احساس میکنم صبرم تموم شده واسه همه اتفاقای خوبی که منتظرشم ... 

همیشه خیلی عجول بودم و هستم و حالا خدا داره بدجور باهام بازی میکنه !!! 

نمیدونم حتی شکرهای زبانی مو قبول میکنه یا نه ! 

فردام مهمون داریم ! واقعا توانی در من دیده میشه ؟ این همه اجبار و تحمیل ! 

از طرفی نمیتونم حرفی هم برنم و از کسی انتظار داشته باشم ... 

هنوز کمرم راسته !همینم خوبه .. 

اونی که عاشقت بود تنها نفس نفس زد 

اونی که هر کسی رو غیر از تو ساده پس زد 

اونی که خاطراتت هر لحظه پیش روشه 

دیدار اتفافی هر لحظه ارزوشه ...

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 11:0 توسط محبوبه|

خیلی دلم گرفته این روزا ...تنهایی ادمو کلافه میکنه ...

خیلی دلم گرفته ست این روزا ... حالم گرفته میشه از این همه اتفاقهایی مثبت و منفی که دورو برم میوفته و هیچکدومش سهم من نیست ... زندگیم بیش از اندزه تکراریه ... تنهایی حس مزخرفیه که سالها دست از سر من بر نمیداره ...

یه عالمه ادم دور برم هستن ولی نمیدونم چرا اینقد ناارومم ... حس میکنم دارم نسبت به خدا بدبین میشم ! میدونم میدونم و بازم میدونم که این چیزایی که من براشون ناراحتم حل شدنی هستن و خیلی پیچیده نیستن ولی خب ادم واسه ناراحت شدن نیازی به اتفاقای عجیب نداره ... گاهی یه جمله جوری دگرگونت میکنه که انگار تمام دنیا واست سیاه شده ... حال این روزای من خوب نیست ... نمیدونم چی داره به سرم میاد ...

شدیدا عصبی شدم .. همیشه بی اعصابم ... مامانم حالش این دفعه زیاد خوب نیست ... نگرانیهای مختلف همش توو ذهنم چرخ میزنه ... 

نمیدونم چرا ولی احسای میکنم کسی به فکر من نیست ... با اینکه میدونم که اینجوری نیست ولی بازم گاهی بدبین میشم ... حس میکنم یه نفرینی پشت من ...یه دل شکسته ... تو خونواده دل یکی رو شکوندم با حرفام .. با حرفایی که از سر نادونی بود ... از سر نفهمی ... ادم نباید وقتی شرایط کسی رو نمیفهمه بهش حرف الکی برنه ... انگار همون اتفاقا داره واسه من میوفته ...

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 10:48 توسط محبوبه|

خیلی سخته خودت نیاز به توجه داشته باشی و بخوای به یکی دیگه حواست باشه ... از ابن همه مسولیت خسته شدم ...

حوصله ی هیچی رو ندارم ...هیچ کاری ... کارای خونه رو به زور انجام میدم واقعا ... از طرفی نمیتونم به بقبه هم نه بگم ... همش میخوام ناراحت نشن ...

حواسم باید به همه چی باشه ... ولی اصلا دیگه حوصله شو ندارم ... گاهی دلم میخواد یه روز تمام از جام بلند نشم ... بگیرم بخوابم ...کسی کاری به کارم نداشته باشه ..صدام نزنن , چیزی ازم نپرسن ...هیچی نگن ... دوست دارم توو خودم باشم ... هیشکی حف نزنه ... مجبور نباشم به خاطر اینکه دیگران ناراحت نشن نقش بازی کنم ...یه وقتایی احساس میکنم هیچ حسی در مورد هیچ کس ندارم ..

کاش میشد این همه مسولیت نداشتم ... دیگه خسته ام از زندگی ...هر روز یه کاری باید انجام بشه ... توو 25 سالگی باید نقش یه زن 70 ساله رو توو این خونه داشته باشم ... با یه عالمه حاشیه .. باغ ! مرغ ! حیاط .. زندگی .. مهمون ... دیگه بریدم ! 

خسته شدم .. ولی انگار هیچ راهی نیست .. من محکومم فعلا ! 

حتی نباید مریض شم ! این دیگه خیلی درد داره ! 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 10:36 توسط محبوبه|

خیلی دلم گرفته این روزا ...تنهایی ادمو کلافه میکنه ...

خیلی دلم گرفته ست این روزا ... حالم گرفته میشه از این همه اتفاقهایی مثبت و منفی که دورو برم میوفته و هیچکدومش سهم من نیست ... زندگیم بیش از اندزه تکراریه ... تنهایی حس مزخرفیه که سالها دست از سر من بر نمیداره ...

یه عالمه ادم دور برم هستن ولی نمیدونم چرا اینقد ناارومم ... حس میکنم دارم نسبت به خدا بدبین میشم ! میدونم میدونم و بازم میدونم که این چیزایی که من براشون ناراحتم حل شدنی هستن و خیلی پیچیده نیستن ولی خب ادم واسه ناراحت شدن نیازی به اتفاقای عجیب نداره ... گاهی یه جمله جوری دگرگونت میکنه که انگار تمام دنیا واست سیاه شده ... حال این روزای من خوب نیست ... نمیدونم چی داره به سرم میاد ...

شدیدا عصبی شدم .. همیشه بی اعصابم ... مامانم حالش این دفعه زیاد خوب نیست ... نگرانیهای مختلف همش توو ذهنم چرخ میزنه ... 

نمیدونم چرا ولی احسای میکنم کسی به فکر من نیست ... با اینکه میدونم که اینجوری نیست ولی بازم گاهی بدبین میشم ... حس میکنم یه نفرینی پشت من ...یه دل شکسته ... تو خونواده دل یکی رو شکوندم با حرفام .. با حرفایی که از سر نادونی بود ... از سر نفهمی ... ادم نباید وقتی شرایط کسی رو نمیفهمه بهش حرف الکی برنه ... انگار همون اتفاقا داره واسه من میوفته ...

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1392ساعت 10:21 توسط محبوبه|

با رفتنت دردام برگشتن , مردی که ترکش کردی تنها نیست 

اما یه چیز تازه فهمیدم , دنیا بدون عشق دنیا نیست 

حال عجیبی دارم این روزا , ابری شدم نزدیک بارونم 

چندتا بهارو بر نمیگردی , چند ساله درگیره زمستونم ...

نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 2:51 توسط محبوبه|

داغونم ! 

از خودم خسته شدم ... نمیدونم با خودم چیکار کنم ! خودم رو دست خودم موندم انگار ! دلم میخواد نباشم ! یا شایدم ذهنم پاک شه تا بتونم اشتباهاتمو فراموش کنم ! 

از خودم خسته ام ! ناامیدم از خودم ! از زندگیم ! از احساسات مزخرفم ! از این همه دلی بودن ! وااای از خودم و تمام احساساتم متنفرم ! کاش یه موجود بی حس بودم مث یه سنگ ! سرد بی روح ! 

دیشب تا 2 بیدار بودم و تقریبا یه ساعت تمام گریه کردم ! واسه زندگی مزخرفی که واسه خودم درست کردم و گاهی هم بدشانسی های خودم ! نمیدونم چی قراره بشه ولی زندگیم فعلا در مزخرفترین حالتش به سر میبره ! 

مث احمقا خودمو بردم به سه چهار سال پیش ! مث همون روزا احمق ! از حماقتهای خودم لجم در میاد !!!! 

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا چه جوری صدات کنم که جوابمو بدی !؟ 

ای خدااا ! فقط ازت میخوام کمکم کنی همین !!! بدجور داغونم خودت میدونی چی میگم ! ای خدااااااااااااااا تنهام نذار ... تنهام نذار ...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1392ساعت 1:25 توسط محبوبه|

چند روزه مامان از بیمارستان مرخض شده ... سومین مرحله ی شیمی درنانی هم تموم شد ... حالش خیلی بد نیست ...شایدم واسه من عادی شده ...نمیدونم ...ولی باز خداروشکر .. خیلی خسته ام ... خیلی زیاد ... روحم ازرده ست واقعا ... گاهی دلم میخواد بلند داد بزنم ... گاهی اعصابم داغون میشه ... گاهی با یه حرف کوچیک گریه میکنم ... زود عصبانی میشم ... نمیدونم ... شرایط خوبی ندارم اصلا ... کاش مامان زودتر خوب شه ... ارزومه به زندگی قبلیمون برگردم ... حداقل مامان سالم بود و نگرانش نبودم ... میدونم همین روزام شاید واسم ارزو بشه یه روز ... خسته ام ...

توو این مدت یه عالمه اتفاق خوب افتاد ... استارتش از عید فطر خورد ..  داداش حمید و فاطمه جون بعده 7 سال به طور بچه دار شدن ... یعنی خدای مهربون فوق العاده ست ... خیلی خوشحالیم همه مون ..  بچه شونم دختره ... من برای دومین بار عمه میشیم انشالله .. 

هنوز توو خوشحالی همین خبر بودیم که دیدم من دارم واسه دهمین بار خاله جون میشم ... ای جووووووونم .   عسل خاله اردیبهشت به دنیا میاد ..  واسه اومدن دوتاشون لحظه شماری میکنم ..  فروردین و اردیبهشت .. یه بهار قشنگ توو راهه (لبخند) 

مهسا نامزد کرد ! در عین ناباوری ! انگار انرژی های ما بهش رسید ازبس میگفتیم توو زودتر از همه ی ما ازدواج میکنی واقعا هم همینجوری شد ... مبارکشون باشه ... خیلی واسش خوشحالم ..  حس خوبیه وقتی خواهر زاده تو تووو لباس عروسی میبینی ... حس فوق العاده ... 

و نیمه ی گمشده ی داداشی هم بالاخره پیدا شد ! خیلی واسش خوشحالم ..  الهام دختر خوبیه و واقعا همونیه که محمد میخواست ... چند روز دیگه قراره بریم بله برونشون ( چشمک ) 

من همیشه به محمد میگفتم هیچوقت نمیتونی یکیو پیدا کنی مث من هواتو داشته باشه ... جالب اینع که تاریخ تولد الهام خیلی نزدیک به من ! من 11 آذر 67 و اون 10 آذر 68 ! ( لبخند ) دقیقا یه سال ازم کوچیکتره ... گفتم نمیتونه که داداش گلم ... 

اخه خواهرش یه دونه ست ( زبان ) 

در گیر یه موضوعی هستم ...نمیدونم دارم چیکار میکنم دقیقا ... شاید اشتباه شایدم درست ... واقعا نمیدونم ...

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1392ساعت 9:58 توسط محبوبه|

دو روزه مامان اومده خونه ... منم ارومتر شدم ... 

حالش بهتره خداروشکر ... احساس میکنم چهره ش باز شده ... یعنی میشه مامان سلامتیشو به دست بیاره ؟ خداجون یعنی میشه ؟ 

توکل به خودت ... خداجون حواست به مامان من باشه...

اقاجون مهربونم روحت شاد ... خدا رحمتت کنه ... دو هفته ست نیومدم سر خاکت ولی انشالله فردا میام ... 

اقاجونی واسه سلامتی مامان خیلی دعا کن ...دعاهای تو اثر میکنه اقاجون ...

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1392ساعت 5:13 توسط محبوبه|

دلم گرفته مامانی .. دوباره فکرای بد اومده توو سرم .. 

مامانی من دختر خوبی واست نبودم ...ولی همیشه ترس از دست دادنت دیوونه م میگرد و میکنه ..  مامانی دلم گرفته ... یه ماهه دیگه مث همیشه نیستی ...یه ماهه باغچه با دستای مهربونت نوازش نشده .. 

مامانی از وقتی خودمو شناختم کابوس از دست دادن تورو داشتم ..  مامانی من خیلی دیر به دنیا اومدم و فرصت اینکه بیشتر با تو باشمو نداشتم ... مامانی ...کاش بشه دوباره مث گذشته بشی و برگردی به خونه ... مامانی مهربونم ... 

مامانی به این گلا هرچقد اب میدم باز پژمرده میشن ... میدونی چرا ؟ اخه تو نیستی اخه به دستای مهربون تو عادت کردن ...مامانی ... تورو خدا از پیش من نرو ... مامانی من دختر خوبی واست نبودم و شایدم نباشم ولی تو مث همیشه مامانی خوبی باش و تنهام نذار ... اخه من بدون تو چیکار کنم مامان ؟ چیکار کنم ؟ چه جوری توو این خونه بمونم ؟ چه جوری توو حیاط راه برم ؟ مامانی ..  تورو خدا منو تنها نذار ..  من طاقت بی مادر شدنو ندارم مامانی ..  

هر جور میتونی بمون من با تو سازش میکنم 

هر بار میگفتم نرو اینبار خواهش میکنم ...

با زخم تنها تر شدن محتاج تسگینم نکن 

تنها تر از من نیستی تنها تر از اینم نکن .. 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 15:56 توسط محبوبه|

از هفته ی پیش حال مامان خیلی بهتره خداروشکر .. بعده شیمی درمانی چند روزی خیلی حالش بد بود ولی خداروشکر این روزا خوبه ... هنوز درمان ادامه داره و هر روز میره رادیو تراپی ... از شنبه تا چهارشنبه پیش ما نیست ... 

جمعه خواهرجون افسان اینا رفتن و من و داداشی تنها شدیم ... مامان که نیست انگار خونه سوت و کوره ... 

یاده ماه رمضون پارسال بخیر ... سه تایی سحر میخوردیم و افطار میکردیم ... اونموقع حتی فکرشم نمیکردم مامان مریض بشه و نتونه روزه بگیره امسال و حتی خونه هم نباشه ... بازم خداروشکر ... 

حالا که مامان حالش بهتر شده روحیه ی ما هم خیلی خوب شده ... وقتی میبینم راحتتر غذا میخوره حس خوبی دارم ... 

این روزا حتی دعا هم نمیتونم بکنم ... اصن نمیدونم چم شده ... فقط دعا میخونم به نبت شفا مامان ... همه میگن مامان خوب نمیشه ... ولی من دنبال معجزه ام ... 

خواهرجون مژگان دپرسه ... بیگناه من تنهایی روزه میگیره .. کاش راهمون نزدیک بود که حداقل میتونستیم یه روز بریم پیشش ... دلم همش پیششه .. 

خدایا توکل به خودت ..ما فقط تورو داریم ...

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 12:57 توسط محبوبه|



      قالب ساز آنلاین